تبليغاتX
آخرين مسافر پاييز(تنديس تنهايی)
هیچ آرزویی با تو دیگر محال نیست مهربانم ...

بهار است اما دلم یخ زده است دیگر هیچ دلیلی برای نوشتن ندارم امروز هم دوباره از تنهایی می نویسم از بی کسیهایم و از دور شدن هروز تو دیگر به تکرار زمان هم اعتقادی نیست من بی تو می مانم اما عاشقت دیگر هرگز برای حرفهایت برای کارهای دنبال دلیل نمی گردم تو برای دوست نداشتن و انکار من دلیل داری اما من هنوزم هم هیچ دلیل برای نخواستنت نیافتم جز اینکه هنوز هم دوستت دارم .

هنوز هم دوستت دارم

 

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 26 اسفند1385ساعت 18:0 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

 

امشب باز به اوج رسيده ام به لحظه اي مقدس كه از تو دور مي شوم وبه معبودم نزديك از تو گريزان مي شوم وبه خدايم نزديك واي كاش غم دوري مرا مجبور نكند تا به اوكه خود مي داند بگويم:

 كه چگونه شب را مهمان دائمي قلبم كردي..................

 

امشب سيل اشكهايم مرا به بي نهايت غم مي برد وباز تو نيستي كه در اين غمخانه پناهم شوي چه تاريك است چه سرد است و چه تنهام...............

ديگر نايي نمانده است انگشتانم از سرما سرخ گشته رنگي كه تو دوست داري

دلم مي خواست مي شد براي آخرين بار سر بر سينه انت بگذارم و با تمام وجودم اشك بريزم و تنهايي ام را كه تمام اين سالها تحمل كردم يك شبه و يكجا برايت بگويم

برايت بگويم كه چگونه حصار كينه سر بر فلك كشيد و تو را از من دور ساخت بگويم كه چگونه جاي جاي وجودم در آتش سوءتفاهمي سوخت كه حتي تو هم نفهميدي ..........

سالها گذشت و انتظار گفتن حقيقت بر دلم ماند اما مي خواهم بگويم تنم از چه اين گونه شكسته شده مي خواهم بگويم كه چگونه اين قفل سكوت تو را از من گرفت بگويم كه قلبم چگونه در اين سالها در تب نبودنت سوخت بي آنكه بداني

كاش بودي تا گرماي وجودت دانه هاي يخ زده اشك را آب مي كرد

 كاش هرگز تركم نمي كردي

كاش اين علامتهاي سوال را بي جواب نمي گذاشتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

كاش مي دانستي بعد از تو چگونه شادي از خانه ام رفت

 كاش مي دانستي چه طوفاني در وجودم است

واي كاش...................

 

 

نازنين من از تنهايي مي ترسيدم و تو قسم خوردي تنها نمي مانم اما اكنون سالهاست بي تو تنهايم تنهاي ، تنهام

ديگر تاب وتوان اين را  ندارم تا پا به پايت پيش آيم

ديگر نمي توانم ببينم كه تو با ديگري و من با غم تو

ديگر بريده ام ديگر به انتها رسيده ام .............




لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 19:50 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

Image hosting by TinyPic

بازم هم آسمان پا به پایم پیش می آید وباز هم تو نیستی...

از پس سکوتی مبهم به گذشته نگاه می کنم و در جای جای گذشته ردپای تو را میابم ردی که سالهاست اینجا جامانده یاد ساحل دریا افتادم وقتی آن روز نامت را بر ماسه ها نوشتم دریا نامت را پاک کرد فریاد ها زدم وشکایتها کردم اما از فراسوی همان دریا ندایی آسمانی وعده عشقی جاوید را داد ...

 

سالها گذشت و از پس تمام سختی ها تنهای تنها بازم هم نام تو در قلبم جاوید ماند.

هنوزهم آخرین دیدارمان در یادم هست چشمهای مهربانت بارانی بود و دستهایت که همیشه پناهم بود یخ زده بود و حتی گرمای عشق مرا نیز باور نداشت ...

آن روز چه عاشقانه بهم قول دادیم که هرگز دستهایمان خالی ازعشق نماند...

اما چه حاصل از این قول نمی دانستم اشک چشمانم تو را از من می راند نمی دانستم سکوت آن روزها می شود دیوار بلند انکار عشقمان و روزی حاشا می کنی عشقم را...

و امروز تو در اوجی با دیگری مثل همه روزهایی که در آرزوهایم با تو بودم باز هم آرزو می کنم با تو بودن را و تو باز هم با دیگری آرزو می کنی نبودنم را...

Image hosting by TinyPic

خدایا شاکرم که قدرت و توانانی دوباره به من عطا کردی خواستم اگر نباشی من هم نباشم به خدا شکایت کردم گفتم مگر چه می شود یا به کجا این دنیا بر خواهد خورد که تو از آن من و برای همیشه مال من باشی...

اما بازهم خدا دعوتم کرد به صبر سالهاست سکوت کردم و از پس این سالهای طولانی به عشقی رسیدم ابدی عشقی که خدا وعده داده به بندگانش من می دانم و باور دارم که روزی تو از آن من خواهی شد روزی از همین روزها...

روزها یی را به یاد خواهم آورد که با تو بودم روبه روی گنبد طلای شهرمان که بهم قول می دادیم وبه بزرگیش قسم می خوردیم که هرگز بهم خیانت نکنیم و چه افتخار می کنم به قلب تنهایم که پا بند قولش ماند و هیچ چیز حتی برای اندک لحظه ای نلرزاندش و امروز که تو با دیگری هم گام شدی مثل تمام آنهایی که به قلبت نفوذ کردند وزود ترکت کردند می دانم اینبار همان قصه تکرار خواهد شد اما اینبار مطمئنم اگر دوستانت خبرم کنند که تو در پس عشقی که دوباره باخته ای در گوشه ای گز کرده ای و تنهایی!!!به سراغت نخواهم آمد...

 تا دوباره به خودت اجازه بدهی به نگرانی قلبم اهانت کنی !

هنوز از یادش نرفته که همین چند ماه پیش بود که تو ...

وآن روز که برای دیدارت آمد تو بی اعتنا تر از همیشه به نگرانیهایش پشت کردی و چشمهایت را بستی تا اورا نبینی ...

آری می رسد روزی که تو مرا آرزو کنی میرسد روزی که تو مرا یاد کنی و من نیز مثل روزهایی که تو را یاد می کردم وبه وجودت و به نگاهت احتیاج داشتم و درکنارم نبودی من نیزبا تو نخواهم بود...

می دانم و باور دارم همان گونه که من لحظه ای به تو محتاج بودم ونبودی روزی تو به من محتاج می شوی ومن نیستم ...

این بازی عشق و این رسم عاشقیست.........

 




لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه 7 اسفند1385ساعت 20:21 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

سلام

تازه اومدم تا از طوفانی بنویسم که تو ازش فرار کردی کاش فقط باورم می کردی




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 20:2 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

onLoad and onUnload Example