تبليغاتX
آخرين مسافر پاييز(تنديس تنهايی)
هیچ آرزویی با تو دیگر محال نیست مهربانم ...

عشق من به ماه میماند

TinyPic image 

سخت در عجبم
که چگونه انسان ادعای عاشقی میکنند
کسی که فقط تا نوک بینی خود را میبیند چگونه تواند نام عاشق به خود دهد ؟
چگونه عاشق معشوقش را به ستاره ای در شب تشبیه میکند ؟
آیا کور است ؟
آری ، اینگونست
و برای عاشق چه کسی بزرگتر از معشوق است ؟
چه کسی مهمتر ؟
چه طور این همه عاشق به معشوق خود میگویند :
تک ستاره ی منی در هفت آسمان خدا !!!
برایشان سخت غمگینم
و برای معشوقشان بیشتر
آی آدم ها
آی عاشق ها
ای نابینایان مدعی عشق
عشق من به ماه میماند
پر نور
زیبا
والبته یکه
ستاره یی که معشوقتان را بدان میخوانید کم فروغ است
و البته فراوان
ماهم به حدی زیباست که تمام انسان ها
زیبایشان را به نام آن میخوانند
ماهم تمام شب بالای سرم مینشیند تا آسوده بخوابم
از غصه هایم غمگین
و با شادیم شاد میشود
و آیا مهربان تر از او سراغ دارید ؟
او ماه من است
و تمام عشقم
 
   

  TinyPic imageTinyPic imageTinyPic image

نميدانم ...

گوش کن ... صدای گامهای گریه می آید !

به گمانم تو دوباره آمدی ٬ کنار پنجره شعری نوشتی و رفتی !

کسی چه می داند ؟!

شاید تو هم مثل ِ من ٬ اسیر پرسه های بی انتها

در کوچه پس کوچه های دلتنگی شده ای !

دیگر نمی دانم که باید تو را ٬ با کدامین زبان فریاد کنم ؟

من و تو ٬

قرار است در کدام پس کوچه ی شب ٬ « ما » شویم وقتی

               TinyPic image

تمام ِ کوچه ها به غربت ختم می شوند ؟

امشب ٬ در پس کوچه ی « سلام »

دلواپسی بود که جای تو ٬ هم پرسه ام شد !

هی من از عشق و وفایت می خواندم ٬

هی او وصله ی عشق ِ ممنوع را به من می چسباند !

از حق نگذریم ٬ خیلی سعی میکرد حرمت ِ نگاه ِ عاشقم را داشته باشد اما ...

 TinyPic image

 

بهای اين ديوار ها را ميدانی ؟ اگر بهايشان دل توست، نمی پردازم .

دلِ تو را باختن کار من نيست ، زندانيِ زندانِ دلِ تو بودن هم سعادتی است  .

کاش حبسم ، ابدی باشد . حالا تو بگو....

 

TinyPic image




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه 30 فروردین1386ساعت 0:10 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

 

شهر را برای آمدنت چراغان کردم ...

 

نبودی شهر را سیاه پوش کردم و امروز تمام خیابانها را گلباران

 

می کنم وجانم را فرش پایت می کنم قدم بر قلبم بگذار که من

 

آرامشم را گم کردم تونبودی من خود را گم کرده بودم...

 

دیگر دور نیستی دیگر مسافر هم نیستی تو آمدی و بهار معنی

 

واقعی پیدا کرده توآمدی ومن دوباره جان گرفتم ...

 

 

ای انتظار شیرینم ...

 

 TinyPic image

 

فردا که تو بیای آسمان شهر برای قدمهایت برای تمام

 

دلتنگیهایمان گریه خواهد کرد اشک خواهم ریخت

 

اشک شوق من و آسمان فردا برای آمدنت جشنی

 

خواهیم گرفت...

 




لينك ثابت نوشته شده در شنبه 18 فروردین1386ساعت 23:53 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

عشق من
هر صبح طلوعي ديگر است بر انتظار فرداهاي من
گلكم روزها در پي ديدنت بودم
و حال در پشت پنجره اتاقم تنها تو را مي خوانم و خاطراتت را
خواهم ماند تنها در انتظار دوباره ديدنت
مي دانم گريان نمي مانم
خندانم روزي براي ديدنت
روزي خواهی آمد
تا طلوع چشمان تو پاياني باشدبر انتظار...

ساده ميگويم عزيزم دل بريدن ساده نيست چشمهاي مهربانت را نديدن ساده نيست

از زمان رفتنت خورشيد را گم كرده ام ناله هاي ابر را هر شب شنيدن ساده نيست

قلب تو پر بود از ماه وهزاران پنجره ماه را از پشت يك ديوار ديدن ساده نيست

بوسه هايت دلنشين و خنده هايت دلفريب طعم تلخ اين جدايي را چشيدن ساده نيست باز هم آمد بهار اما هوا افسرده است آه از دست زمستان هم رهيدن ساده نيست

قلب من آتش گرفت از دوريت باران من ازدل اين آتش سوزان پريدن ساده نيست.

پادشاه قصر قلبم حكمران و با شكوه ساده دل دادم ولي اين دل بريدن ساده نيست.

من تورا با هستي خود با وجودم

عاشقم با خون خود با تاروپودم

من تورا با لحظه هاي انتظارم

                                      عاشقم با اين نگاه بيقرارم          

من تورا همچون پرستو ،ياسمنها، نسترنها 

 ""من تورا با آنچه هستي دوست دارم ميپرستم""

  

صبحگاهان که چشمانم رامی گشايم تاروزی ديگرراشروع کنم،درآن لحظه به تومی انديشم.

وقتی که دستانم را برای مناجات با خدای خويش به سوی آسمان می برم ، حتی در آن لحظه نيز به تو می انديشم .

 در نگاهای خسته مردمان در دستان گرم دوستانم و در صدای زيبای مادر ، در بهارزمانی که شکوفه ها را به نظاره می نشينم ، به تو می انديشم .

 وقتی که شبنم باران به روی ديدگانم می چکد ، در آن لحظه قلبم پر از ياد تو می شود و به تو می انديشم .

وقتی که در هياهوی کار لحظه ای از يادم غافل می شوی من در آن لحظه نيز به تو ... شبها که آرامش و تاريکی همه دنيارا با سياهيش پر می کند من خانه دلم را با ياد تو روشن می سازم . حتی اگر روزی رسد که ديگر به من نينديشی باز هم من به تو خواهم انديشيد .

 

به عشق تو و رويای با تو بودن

  

 

 

ميگويند قلب انسان مثل شيشه نازك است

 

بارها نظاره گر رفتنت و خندیدنت با دیگری بودم اما خم به ابرو نیاوردم هرجا تو خوش باشی با هرکه خوش باشی من شادی می کنم  من آمده ام تا برای تمام لحظه هایت برای همین مدت کوتاه که قرار است بشوم همراهت ....

برای همین مدت چند روزه بدان و باورم کن که من ماندگارتر از آنم که تو فکر کنی...

من اگر مسافر این جاده ام به خاطر توست من اگر تنها آخرین مسافر پاییز ماندم به خاطر توست واگر دیروز خنجر بی عتدالتی و بی مهری دوستان سینه ام را شکافت و تو را ازمن دور ساخت غمگین نشدم وباز هم دعا کردم برای شادیت وامروز به او توکل کردم و باز هم تو را از اوخواستم ...

می بینی هنوزهم می شود آرزو کرد می شود با تو بدون را تجربه کرد هنوز هم می توانم برای اندک لحظه ای گرمای وجودت را حس کنم  می توانم هرچند کوتاه هر چند لحظه ای به آرزویی برسم می توانم تک تک ضربان قلبت را حس کنم بشنوم تنها دلیل زندگیم را....

می توانم به باور کودکانه آرامش، در آغوشت دست یابم می توانم برای اندک لحظه ای در آغوشت به آرامش برسم.... 

می دانم که نظاره گررفتنت خواهم بود!!!

می دانم که هروزبه رفتنت نزدیکترمی شوم می دانم ...

اما می خواهم از همین لحظه کوتاه ازماندنت استفاده کنم می خواهم قدردان این کوتاه آمدن و زود رفتنت باشم می خواهم باشم چون تو خواستی ...

می دانم مثل همیشه همانطور که زود میایی زود هم می روی می دانم ماندگار نیستی هیچکس نداند من که می دانم تو یاد نگرفتی دلت رابه اسارت کسی در آوری تو فقط قل و زنجیر داری تا به اسارت بکشی ....

من شاید تنها کسی هستم که از این اسارت لذت می برم ...

تنها زندانی هستم که حاضر به آزاد شدن نیست من از اسارت لذت می برم من از اینکه تو زندانبانی لذت می برم....

من تنها زندانی هستم که هروز آروز می کنم حکم اعدامم را دهی نمی دانی چه انتظار سختی است ... نمی دانی...

حتی عذاب دادنهایت هم برایم شیرین است ...

شندیم که گفته اند پشت سرم (دلم )که من دیوانه ام که اینگونه عذاب را به دلم روا می دانم و هستم و می مانم با تمام دردی که می کشم...

آری به تمام مقدسات قسم می خورم من دیوانه ام مجنونم اماعاشقم دیوانه وارعاشقم.. عاشق تو دیوانه و مجنون و بی قرار توام....

 

می دانم که می دانی تنها چیزی که مارا از هم دور (برای همیشه) نمی کند ماندگار شدن اولین ندای عشق است که در گوش هم زمزمه کردیم

 

خوب من،من با یادت سر می کنم حتی اگر نباشی می دانم وباورت دارم وبه این باور رسیده ام که ما اهل این شهر نیستیم ....به این باور رسیدم

که مردم اینجا لیاقت تو را ندارن تو از اینجا نیستی تو اهل این زمین پر از بی عدالتی نیستی تو از آسمان آمدی آسمانی فکر می کنی وآسمانی زندگی ...

ای کاش می شد تو دست مرا هم می گرفتی وتا بی نهایت آسمان می بردی شاید انجا جایی برای کلبه ساده آرزوهایم با تو پیدا می شد جایی که هیچکس به آسمان دلت زخم نزند...

جاییکه ما فقط پناه تنهاییهای هم باشیم ....

باور کردم که فقط باید لحظه ای دست به سویت دراز کنم که تنها باشی

لحظه ای نامت را بر زبان برانم که دیگر بین ما دیو جدایی نباشد هر چند این روزها دیو وجادوگرها چه چهره های زیبایی دارن ای کاش دیگر باور نکنی این رنگها را این نقشها را واین ....

آه ...ستاره آرزویم چشمانم به تو دروغ نمی گوید تو به آنها نیاموختی که برای داشتنت دروغ بگویند می دانم که باورم داری می دانم که دیگر به عشقم شک نداری ومی دانم باور کرده ای این محبت عاشقانه را می دانم و می دانم که تو....

 

 

چگونه فراموش كنم تورا

كه خيالت و زمزمه هايت هميشه با من است 

چگونه فراموش كنم تورا  

كه سايه ات ونگاهت هميشه در خيالم است 

چگونه فراموش كنم تورا  

كه با تپش هاي قلبت زيسته ام 

چگونه فراموش كنم تورا  

كه براي هميشه بودنت به پروردگارم دعا كرده ام

چگونه فراموش كنم تورا 
 

كه با تو هميشه ودر همه جا نفس كشيده ام 

چگونه فراموش كنم تورا  

كه با چشمان تو دميده ام مهرباني را

چگونه فراموش كنم تورا... كه 

پاسخ من به آغاز و پايان زندگي تو هستي ...

فقط تو....

 

بی تابم، دلتنگم، خسته ام و هنوز باور دارم که آغوش تو والاترین پناهگاه زندگی ست

نه نمی خواهم، هرگز نمی خواهم که لمس دستانت برایم آرزو گردد، نمی خواهم که لحظات با تو بودن در من بمیرند و یک دنیا تمنا در دلم بخشکد...

عزیزترین بهانه بودن...

مرا دوباره آغاز کن، ایمان من به تو، ایمان به حصاری است بلند که برای فروریختن هر آنچه پوسیده،آفریده شده است...

تو با منی و من دیگر از هیچ هم نمی هراسم...

می توانم روزها برای جذبه ی ابدی نگاهت به انتظار بایستم

به انتظار تابش خورشید چشمانت از پس ابرهای تیره نگاه من که گرمای نگاهت، افسون تمام رویاهای زندگی است

به انتظار گرمای دستانت که بهای تمامی خنده ها و گریستن های تلخ من است

دلم برایت تنگ است...

باز هم تمام قصه همین بود...

 

 

 

هیچکس نمی تواند تو را از من بگیرد مگر اویی که تو را پادشاه قلبم کرد جز او هیچکس نمی تواند ....

گفتی دوست داشتن را بلد نیستم.خوب،بلد نیستم....

می خواهم آموزگارم باشی و آنگونه که خودت دوست داری پرستیدنت را یادم دهی....

تو فقط حس پاک عشق منی تو فقط  حسی صادقانه از عشق منی....

 

تو روزی اینگونه برایم نوشتی:با من بمان و نگذار که عطش عشقم را از چشمه ای آلوده رفع سازم بمان که ماندن دلیلی برای زندگی کردن است...

 

من ماندم حال تو بمان ورفع عطشت را از آلوده ترین چشمه ها انتخاب نکن من هنوزهم تنها چشمه ای هستم که فقط برای تو جاریست تا امروز به جز دستان تو کسی از عصاره وجودم نچشیده پس برگرد و به خاطر محبت گدایی نکن...

من خود گدای محبت تو شدم و اینگونه اسیرت نمی خواهم تو برای محبت گدایی کنی...

تو محتاج گدایی محبت از هیچ غریبه ای نیستی اینجا آخرین مسافر پاییز برای تو تنها برای تو انتظار می کشد...

 

 

ستاره های آرزوهایم من به چشمان تو محتاجم...

 




لينك ثابت نوشته شده در چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 3:38 توسط ..:: مینـــــاو M. ::..

onLoad and onUnload Example