ترکم نه ،خلاصم کن
وقتی که نفس منگه
وقتی که تو ميری و
مصلوب تو دلتنگه
وقتی که يه بغض بد
فرجام نفس هامه
وقتی که بدون تو
هر عقربه ناکامه
مصلوب تو بودم تا
با تو ابدی باشم
می مونم می پوسم
بعد از تو که تنها شم
اعدامی چشماتم
عاشقترم از هر بار
وقتی که تو ميری و
می ميرم از اين تکرار
وقتی که تو ميری
می ميره غزل گويی
خط می خوره روياهام
از ترس فراموشی
رضا!قسمت ميدم

حالا که نفس منگه
ترکم نه،خلاصم کن
بدجوری دلم تنگه
تنها تر از هميشه برايت قصه دلدادگيهايمان را در خلوت همان سايه درخت حياطتان خواندم و تو در پس سکوت عجيبی که بر لب داشتی حکايت قصه ای تلخ تر را کردی تلخ تر از دوريهايت...!؟
مهربانم،نفسم نيازی به سخن نيست من از نگاهت می خوانم که در دلت چه غوغايی است،من از نگاهت می خوانم ...
مهم نيست که تو مرا برای تنهايي هايت می خواهی...!!!
از تو آموختم بهترين کسی که می توانی در تنهايی به او پناه ببری همان کسی است که تا قيامت با همه بديها و خوبيهايت ساخته وباورت دارد...
باورکن تو تنها دليل بودنها ونوشته هايم هستی ای تنهابهانه برای دلدادگی
تو که نيستی بی کسم من انگاری تو قفسم من
آرزوم بوده هميشه به اين عشقت برسم من
می خواهم باور کنم که آمدی تا بمانی
وبه دنیای خاکستری من رنگی تازه بزنی
رنگی سرخ به همان سرخی که خودت عاشق شدی
به همان سرخی که مرا عاشق کردی
بگو که می مانی نفسم
بهار آرزوهایم به دنیای پاییزی من خوش آمدی

تو می گویی حالا ما شدیم
پلی شکسته بین ماست
فاصله کم نمی شود
هیچ یک از ما دو نفر
سمت خطر نمی رود
عشق دچار ترس وبیم
پلی شکسته بین ماست
به یکدیگر نمی رسیم
هراس از سقوط ها
همیشه مانع شده اند
چه ساده قلب های ما
به جبر قانع شده اند
زمین ستاره را به خود
خودی تر از سنگ ندید
کدام جاذبه تو را
به سمت دیگری کشید
پشت به ماجرا شده
گریه مگر سیل شود
پر کند این شکاف را
که قایقی پیش رود
پلی شکسته بین ماست
در این طرف که درد ماند
به آن طرف نگاه کن
زنی بدون مرد ماند
اگر چه در قصه ما
فاصله ناگزیر بود
کاش که مرد حادثه
شکست نا پذیر بود
کاش که مرد حادثه
شکست نا پذیر بود
کاش که مرد حادثه
شکست نا پذیر بود
سلام ...
گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می
خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم
سوراخ شده است. خسته ام ازتو، از همه، دیگر نمیخواهم باشم ...
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز
ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است.
خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با
همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.

گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم.
اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان.
من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می
خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش
بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد
کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند. هوای درونم دلتنگ است ،دلتنگ.
آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت،سکوت، سکوت....
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها
پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه
خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی
ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف
بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای
همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی .
که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم.
ازهمین نقطه، در پایان همین سطر...
ديگر نه ستاره ای ميخواهم که در کلامی برايم بگذاريد و نه دعايی ! هيچ نميخواهم
فقط يک چيز ...
من ستاره نبودم و ستاره ای هم نداشتم و يک بی ستاره پاييزی بودم و همه را
همانند خودم ميديدم ، در آسمان دلم چند صباحی بی ستاره ای نمايان شد و اينک
نميدانم چرا نبايد باشد ؟
حال برای او دعا کنيد ، او خوب ميداند درد من چيست و من چه ميگويم ، نميدانم چه
بر سرم خواهد آمد اما شايد... ، همه چيز به تو بر ميگردد ، نگو که نميدانی چه
ميگويم ...
و در نهايت :
به او بگویید که در پس کوچه خاطره ها اگر تنهایم گذاشت من دعا کردم خدا تنهایش
نگذارد ؛کاش روزی کسی از او بپرسد که عشق مرا که می دانست چقدر پاک است
به کدام نگاه هرزه یا دل پر مکر فریب فروخت...
کسی از او بپرسد آیا سهم آن که از عشق گفت و خود را در طوفان نا ملایمات
سرنوشتت گم کرد بی هیچ ترسی ... !
این بود تمام قولهایی که دادی...؟!
می خواهم به اندازه همه دلدادگیهایم برایت زار بزنم که چرا... ؟
عشق مرا به نگاه وحرف غریبه ای فروختی که دیروز همسفر تنهایی ومحرم رازم بود
وحالا در پس تمام حرفهایش از عشق گفتنهایش تو را که می دانست تنها دلیل
زندگی منی از من ربود وحالا ...
دیگر هیچ نمی گویم نفسم،هیچ نمی گویم ...
تو خودت بگو کجای دیوان عشق این عدالت را رقم زدن و مرا به جرم عاشقی به پای
چوبه دار کشیدن !کجایش درست بود ...!؟من از تمام این دنیا فقط تورا آرزو می
کنم ...
فقط تورا ...