تقدیم به مرتضی همسر مهربانم که تندیس عشق و دوست داشتن است
برای امروز و فردا عهد می بندم
نهایت شادی را به تو هدیه کنم
عهد می بندم
نه در صداقت تو شک کنم و نه بی اعتمادی بلکهحیات تو را با رشد وژرفای بیشتری غنا بخشم
عهد می بندم
هرگز تلاش نکنم تا تو را تغییر دهم بلکه تغییراتی راکه خودمی پذیری بپذیرم بی آنکه دغدغه فردا داشته باشم
چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت
چون می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت

تقدیم به همسر مهربانم که به من آموخت سکوت همیشه بهترین راه برای به آرامش رسیدن نیست
و به من قدرت داد تا باز هم بنویسم از آنچه تمام سالهای گذشته ام را به تباهی کشاند
دوستت داشتم
می دونی چرا؟
چون حس می کردم با تو عشق تووجود من زنده شد
چون با تو احساس می کردم دوباره متولد شدم
یه احساس که تو اصلا شاید هیچ وقت نفهمی یعنی چه .
هرچی عشق و احساس داشتم به پات ریختم . تو هم تظاهر
می کردی یه وقت کم نیاری.
به خاطر همین هر روز بیشتر از دیروز دلم برات تنگ می شد.
اونقدر لایق دونستمت که دو دستی قلبم و تقدیمت کردم .
تو هم به اصطلاح نامردی نکردی دو دستی اونو چسبیدی و
گفتی خوب ازش نگهداری می کنم . مطمئن باش جای خوبی
سپردیش. همیشه می گفتی من با همه ی آدم فرق دارم . من مثل
اونا نیستم.
می دونی اعتماد کردن یعنی چی ؟
اعتماد خیلی سخته. اونمتوی این زمونه نامرد . اما من به حرفات.به نگاهت و به چشمات
اعتماد کردم.
درست زمانی که بهت عادت کردم بی احساسی رو تو وجودت
دیدم.دیدم که کم کم داری روی تموم احساسات من پا می ذاری.
دیگه باورت ندارم. نمی خواستم این رو بگم ...
اما تو رفیق نیمه راهی.
بارها بهم ثابت شد. هر دفعه خودم رودلداری می دادم که همه چی درست می شه اما نه تو هیچ وقت
نخواستی من رو بفهمی چون هر وقت بهت احتیاج داشتم ... هر
وقت احساس تنهایی می کردم و به دلگرمیت نیاز داشتم پشتم رو
خالی کردی و من رو تنها گذاشتی ... اینه رسم رفاقتت؟!!
کاش می فهمیدی با قلب که امانت گرفتی بد تا کردی.حالا
می دونم توبا همه ی آدم بدای دیگه فرق داری ... آره فرق داری.
همه ی آدم بدا قلب دیگران رویه بارمی شکنن.اما تو روزی چند
بار قلب من رو می شکنی.روزی چند بار من رو می کشی و دوباره
زنده می کنی. بارها روی قلب شکسته ام پا گذاشتی و له کردی و
بی تفاوت گذشتی.
می دونی چیه؟ نه نمی دونی . یعنی هیچ وقت نخواستی بدونی. هیچ
وقت حاضر نشدی حتی یه بار به خاطر کسی که همیشه به
خاطر توغرورش رو له می کرد از غرور لعنیت دست بکشی.
دیگه می خوام دوست نداشته باشم. شاید اینجوری یه ذره بتونی
احساس من رو درک کنی. نمی دونم ... شایدم مثه بقیه چیزا از
اینم خیلی ساده بگذری. اما این رو بدون ...
نمی تونم ببخشمت
