شهر را برای آمدنت چراغان کردم ...
نبودی شهر را سیاه پوش کردم و امروز تمام خیابانها را گلباران
می کنم وجانم را فرش پایت می کنم قدم بر قلبم بگذار که من
آرامشم را گم کردم تونبودی من خود را گم کرده بودم...
دیگر دور نیستی دیگر مسافر هم نیستی تو آمدی و بهار معنی
واقعی پیدا کرده توآمدی ومن دوباره جان گرفتم ...
ای انتظار شیرینم ...

فردا که تو بیای آسمان شهر برای قدمهایت برای تمام
دلتنگیهایمان گریه خواهد کرد اشک خواهم ریخت
اشک شوق من و آسمان فردا برای آمدنت جشنی
خواهیم گرفت...